گذر زمان حس نمیشه مگر برگردی و عقب رو ببینی،اتفاق بر میگرده به سال ۱۹۷۳میلادی ،زمانی که هوا گرم شده بود وسایه ها کمترینتمایل رو ب ایفای نقش داشتن اما هنوز هم دم دم های صبح بادی خنک شروع ب وزیدن میکردهمونجا بود که اولین صدای جیغ بنفش که از فرط بلندیش پرنده ها عاصی شده بودن، خرگوش تک گوش موجود کوچولو رو بغل گرف واون رو الیس صدا کرد.الیس در سرزمین عجایب فاقد حافظه ی بلند مدت بود و هر صبح که از خواب پا میشد دیروزش رو به یاد نمیاورد.واسع همین تصمیمگرف که توی دفترخاطراتش روزانه نویسی کنه و ظهر ها کمی مشغول نوشتن بشه.خاج قلب از دسته ورق ها برای الیس کوکی و شیرینیمیپخت و عصرها به اتفاق گربه ی ملوس چایی میخوردن .الیس نمیتونس خاطره تعریف کنه چون حافظه نداشت،اکثرا ساکت بود و گوش میکرد و گاهی خاطره ای ذهنشو قلقلک میداد و خندهمیومد ب لبش ،اون از اومدن فردا های دیگه واهمه داشت.هر صب که بیدار میشد عبوس بود و دلش میخواست که فردایی نباشهساعت اجازه میداد که عقربه ها ب جلو حرکت کنن و راس ساعت معلوم شده زنگش ب صدا دربیاد الیس برای چیدن توت فرنگی ب باغسرک کشید و خرکوش تک گوش رو بوسید.درس مثل افسانه ها الیس یه موجود دوپا دید که داره میره توی تونل دنبالش به راه افتاد و دالان ها اونو ب سمت دنیای انسان ها اوردن!اتاقک هایی کوچک که به هم راه داشتن و مدام مثل هزار تو به هم وصل میشدن،الیس که استرس داشت و کمی هم تعجب کرده بود میزیدید ک روش بطری کوچکی هست ک روش نوشته بود اصلا تست نکن!الیس کنجکاو شد و تستش کرد معجون بی رنگ ب اون حافظه بخشید الیس تموم جزیات رو یادش بود حالا حتی دیروزش رو.
برچسب:
نویسنده: سارا شریفی
تاريخ: دوشنبه
16 مرداد
1402 ساعت: 16:53